بار دیگر به انتهای گردش این آبی غمگین رسیده ام، فردا بهار دیگری از راه میرسد برای من. تا انبوه کارهای مانده در قاب سال کهنه را گرد گیری کنم و به ابتدای این چرخه بازگردم و به راه رفته بنگرم.
همیشه از پا پس کشیدن و شکست در هراسم؛ هر آنچه که بتوانم انجام می دهم تا مجبور نباشم افسوس دیروز را برای فردا نگه دارم و اکنون نیز افسوس بیست و سه سالگی ام را. هر چند پر از پیچ و خم های پست و بلند و شبهای طولانی و روزهای سرد تنهایی بسیار در میان جمعیت انبوه بی تفاوت بودن ها، گمگشته در امواج آرزوهایم چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم. اکنون کمتر از یک روز به آغاز تقویم سال بیست و چهارم میلادی ام مانده. امروز را به فردا می رسانیم مانند پیش و تنها بهانه ای خواهد بود برای تغییر و گرنه هیچ.
جشن سال نویم را امسال با پیمان دوستی ای آغاز خواهم کرد که برای ساختنش به جانمایه خشت روی خشت گذاشتم وگذاشتیم تا به امید آغاز روز تازه قدم در راه زندگی مشترکمان بگذاریم؛ واکنون که به سر خط رسیدم، تنها به تنهایی می اندیشم و این که هنگامی می توان گفت ما شدیم که باور کنیم تنهایی را و بودن با دیگری را برای بودن با او آرزو کنیم نه فرار از تنهایی خویش.
هجوم لحظه ها را گریزی نیست، تنها حس رهایی و عشق و امید است که آن را رنگ می بخشد و امکان تجربه ابدیت در لحظه را ممکن می نماید، چون مرگ که تنها لحظه ای است و عمری زهر در کام زندگی می ریزد اگر در هراسش طی شود. و گاه نیز چون لحظه ناب دریافت درخشش زندگی و خواهش زیستن در کنار نیمه گم گشته آدمی که پیوند دو تن را تا ابدیت بی پایانی جان می بخشد.
نقطه سر خط
فردا بیست و پنجم مهر ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی در ساعت سه صبح بیست و چهار ساله خواهم بود.
برای دیدن عکسها بر روی " ادامه مطلب " کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1387ساعت   توسط سینا شعبانی
|
این جا
حوالی تردید و حضور
در
میان این همه تنهایی
تن ها
و
تنها از پی امید به دیداری دگر
سر می زنم به این جا
تنها
یادداشتی که شاید
نشانی باشد از باز نوشتن در اینجا
و
گوش سپردن به آوای گاه گاه جیر جیرکی که از تمام راه شب بیداری تنها همراه شبان شب بیداری هایم.
آهسته آهسته
به انتظار شب بی پایان، پا به پا می شوم.
+ نوشته شده در نهم شهریور 1387ساعت   توسط سینا شعبانی
|
" مریم مهتدی " عزیز سلام.
چه سلامی!؟ که بیشتر و پیشتر دریغ و درد است هر کلامی و طلب بخششی است از آنچه هستم و افسوسی که در گلوست بر آنچه بر زنان سرزمینم روا میدارند این دیوان بیصفت، و آنان که با سکوت و با لبخند در این آشوب به نظاره ایستاده در سکوت و غیرتشان را به بادی سست، چه ارزان فروختهاند.
دیر زمانیست خاموش شده بودم و گم در پیچ و خم زمان به تنهایی شب فرو شده از دریغ این همه درد این همه فراموشی این مردمان کور و ناتوانی شانههایم برای کشیدن این بار. و بغضی عجیب به جانم ریخته فریاد خفته در سینه همه درد میشود و من بیتاب میپیچم به خود از این شهر پر آشوب، از این گنداب به کجا پناهی هست بانو.افسوس بر این شهر این مردمان این روزگار.
افسوس به بی مرادی ایام که تاب دیدن ندارند یکی " مرد " در میانه ایستاه، چونان زنده و پرشور که نتوان انکارش کرد چون بلندایش سر به ابرها میساید. که او نیز بسیار به دوش کشیده و لب فروبسته و قلم فانوس راه چونان من و دیگرانی کرده و زخم هزار دشنه را تاب آورده و دراز باد روزگارش و ایامش همیشه پرنور تا که باشد و بماند و ساحری کند به آوازی بلند فانوسها را برآوریم تا مگر سپیده از هیبت این همه نور شرم بر گونه آمده دیگر بار روز را به تاریکی دل این مردمان بازآرد.
به سکوت در گذر شبانه بودم، جانم آتش گرفت از این همه دردی که کشیدی. اما با این همه درد این همه تلخی، سکوت فرو خرده بر دیوار دل مشت میکوبد و من را تاب از کف ربوده پیله پاره کردهام دیگر بار.
بانو بعد از این فجایع " + " ، " + " ، " + " ، " + "و این مردمان ایستاده به سکوت و نظاره فرو شده درخود به ترس و نفرت، چه انتظاری داری ازین شهر گناه. هنگامی که قانون خود مجرم است و حکم نکرده و سخن نشنیده قصاص میکنند. حکم شرع این است و عدالت شیعه اینچنین؟! کجایند طالبان سینه چاک عدالت بین آن جانی یا قاتل یا گردنه گیر و مردان عدالت و حق تفاوت مگر بجز در عدالت است و برحق بودن آنان به قانون خداست و عمل به آن؟؟
کدام خانه بانو خانهای نمانده در این شهر، بغضم را به درد و به آه و حسرت در سینه به سنگینی فرو میدهم ای کاش شانههایم تاب میآورد بغض زنان سرزمینم را کاش فریاد از گلو بر میآمد که نه زنان و کودکان این خاک که انسان و انسانیت را به خاک و به خون به زنجیر کشیدهاند.
همه اینها بغضی بود در گلویم که اگر نمیگفتم ویرانم میکرد، حال خوشی ندارم این روزها، حالی سکوتم را شکستهام، باز خواهم گفت، اکنون نیز چند " عکسی " هدیه برای توست، امید که مرحمی اندک باشند بر زخمهایت، و دو عکس آخر را هم که برای " محمد آقازاده " عزیز گذاشتم، که زبان حال من بود نوشتهاش در وصف دردهای تو و خلوت " کافه تیتر " ، که حسرتا غم نان اگر بگذارد مرا نیز جز آن آستانه پناهی نیست، که این اندکک را هم میخواهند از ما بگیرند و نرفته هنوز دلتنگشانم، و این همه خوبی و آرامش که دریغ و درد ...
پینوشت: ممنون و شرمندهام از لطف بیدریغ و مهربانی " حمیدرضا علاقهبند " عزیز و تبریک به " مجید توکلی " بابت داشتن دوست و طراح خوبی مثل " حسین نوروزی " که این روزها عجیب وبلاگت بوی غربت و خاک باران خورده میدهد حسین، مبارکت باشدت خانه نو مجید. به هر سهشان سری بزنید تا از کیستان نرفته.
برای دیدن عکسها بر روی " ادامه مطلب " کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در هشتم خرداد 1386ساعت   توسط سینا شعبانی
|
محسن نامجو این پدیده کم نظیر در موسیقی ایران با آن صدای زیبا و دوست داشتنی، مهمان یکی از نشستهای "کافه تیتر" بود، گزارش دیدار را چنان که باید "حمیدرضا علاقهبند" با قلم روان و شیوایش شرح داده است و "ساتیار امامی" به تمامی و کمال به تصویر کشیده است، و این پست با تاخیر تنها عرض ارادتی است به این پدیدهی نادر و دوست داشتنی موسیقی ایران و تشکری کوچک از بهنام و بیتا و دوستانی که فلاشهای پی در پی و حضور ناهمگون مرا در میان عزیزان خبرنگار و عکاسان حرفهای تحمل کردند، امیدوارم که حداقل حاصل کار قابل قبول باشه و عکسها رو دوست داشته باشید.
برای دیدن عکسها بر روی " ادامه مطلب " کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط سینا شعبانی
|
کافه تیتر سهشنبه پانزدهم اسفند ماه اولین سالگردش را برگزار کرد.
گزارش کامل مراسم باشد تا دوستان با قلم خود راوی بهتری باشند.
برای دیدن عکسها بر روی " ادامه مطلب " کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در هفدهم اسفند 1385ساعت   توسط سینا شعبانی
|
برنامه " یک نمایشنامه یک عصرانه " در" کافه تیتر " این هفته به مصطفی حاجی قاسمی و خوانش نمایشنامه «اینجا خبری نیست» با همراهی، رضا صورتی اختصاص داشت.
حاجی قاسمی دانشجوی سال سوم نمایشنامه نویسی در دانشگاه هنرهای زیباست و تا بحال نمایشهای «سیاهک» و «جستجوی خویشتن خویش» و «کیلومتر آخر جاده قدیم» را در کارنامه خویش دارد.
برای دیدن عکسها بر روی " ادامه مطلب " کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجم اسفند 1385ساعت   توسط سینا شعبانی
|
دخترک سرد و شکسته، سالها خستهتر از چیزی است که تو را یاد کودکی شاد و سرخوش از بیغمی اندازد. به شتاب عابرانی که میگذرند، چون زندگی و غم و نداشتهها مینگرد، گاهی شاید فالی به سویت گیرد، نگاهش نکن، نه نگاهش نکن که مجبور نشوی به محبت، به راهت ادامه بده، به خانه هم که رسیدی کیسههای خرید را در اتاقت پنهان کن، یادت نرود در آینه ننگری شاید دلت بلرزد از سرمای دستان دخترک، و یادآوری خانوادهای را که به او که نان ندارد،ته مانده پاستیلهای رنگی فرزندانشان را میدهند، تا آرزوهایش را بهتر فهم کند.
برای دیدن عکسها بر روی " ادامه مطلب " کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در هشتم بهمن 1385ساعت   توسط سینا شعبانی
|
برنامه این هفته " یک نمایشنامه یک عصرانه " در " کافه تیتر " اختصاص به کاری مشترک از گروه « مهر و ماه » و « اپیزود » به نام « مادر گهواره به دوش » داشت. این نمایشنامه که اقتباسی از نمایشنامه یرما از لورکا است توسط حسام الدین باتمانی نوشته شده است.
از جمله کارهای پیشین این گروه می توان به نمایش های « جان و جو » به کارگردانی حسام الدین باتمانی - « اسپیکر » به کارگردانی مجید رحمتی و « کفاره » کار مهران رنجبر اشاره کرد.
برای دیدن عکسها بر روی " ادامه مطلب " کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هشتم دی 1385ساعت   توسط سینا شعبانی
|
اینها دلتنگیهای یک نقاش است، نقشهایی که هر شب در خواب میبینمشان. از کنارم اندوهگین میگذرند و گله دارند که چرا در دیوار امن قابی گوشهای برایشان نمیسازم. و من خسته و گیج از این همه روز و شب این همه زندگی این همه مرگ،آرام، آرام در آخرین پیچ جاده گم میشوم در فراموشی شب.
برای دیدن عکسها بر روی " ادامه مطلب " کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و دوم دی 1385ساعت   توسط سینا شعبانی
|
+ نوشته شده در بیستم دی 1385ساعت   توسط سینا شعبانی
|